زنان ایرانی از مردان خطرناک ترند

زنان نجیب ایرانی در مسیر تاریخ این کشور همیشه حضوری تاثیر گذار و شگرف داشته اند زنانی که گاه بار سنگین اسارت را تحت فشارهای سنگین جسمی و روحی پشت سر گذاشتند برخی گمنام و برخی سرشناس به پیش معبود شتافتند و برخی همچنان الگوی زنده این مرز و بوم اند؛ زنانی که همیشه آزاده اند.

کد خبر: 11388
تاریخ انتشار : مرداد ۲۶, ۱۳۹۳

آزادی یکی از اصلی ترین و بدیهی ترین حقوق انسان است که سبب رشد و تکامل او شده و در بسیاری از موارد تا زمانیکه انسان از این حق طبیعی برخوردار است به سادگی از کنار آن می گذرد، ولی زمانی که این نعمت از او سلب می شود زندگی برایش معنای دیگری پیدا می کند حتی آسمان و تابش خورشید.

معصومه (آباد) یکی از همین افراد است، او در نوجوانی ۴۰ ماه از حق داشتن آزادی محروم شد بطوریکه رویای دیدن دوباره خورشید را داشت و به قول خودش با تصور گرمای خورشید خود را گرم می کرد.

معصومه آباد

اسارت

 جواد: « خواهر تو اسیر آنها شدی، آنها که اسیر تو نیستند »

 به خواهر بهرامی که او هم به زیارت شاهچراغ آمده بود گفتم:« من می روم هلال احمر تا از اونجا برگردم آبادان … کار ما اینجا چیه؟ بچه ها رو می خواستیم تحویل بدیم که دادیم… ».

با خواهر بهرامی به هلال احمر رفتیم. تعدادی از داوطلبان شیرازی آماده ی اعزام به آبادان بودند، همگی با یک اتوبوس هلال احمر راهی شدیم … کم کم به تابلوی راهنمای ۱۲ کیلومتری آبادان نزدیک می شدیم … گفتم:« خواهر بهرامی سربازها را ببین! خدا خیرشان بدهد … » هنوز جمله ام را تمام نکرده بودم که ناگهان خودروی ما با انفجار مهیبی متوقف شد … سربازهای عراقی سریع خودشان را به ماشین ما رساندند و شیشه ها را شکستند اما من و خواهر بهرامی مقاومت می کردیم و نمی خواستیم پیاده شویم، سرباز عراقی با ضربه تفنگ در را باز کرد: « بلند شو، زود باش». دو دختر هفده و بیست ساله در مقابلشان ایستاده بودیم و آنها دور ما حلقه زده بودند. یکی از آنها که لباس پلنگی  تکاورها را پوشیده بود جلو آمد که مار ا تفتیش بدنی کند. خودم را به شدت عقب کشیدم و فریاد زدم: « به من دست نزنید خودم جیب هایم را خالی می کنم».

بعثی ها که از عکس العمل ناگهانی من جا خورده بودند، چند متر به عقب پریدند و در حالی که لوله های تفنگ هایشان را به سمت ما نشانه گرفته بودند از جواد خواستند ترجمه کند:

– هر اسلحه ای که داری تحویل بده.

– اسلحه ندارم .

– هرچه دارید بدهید. نارنجک هایتان را تحویل بدهید.

– نارنجک  ندارم.

دست هایم را روی لباس هایم کشیدم و مقنعه ام را تکاندم. به جیب هایم اشاره کردند، آستر جیب هایم را بیرون کشیدم و شروع به تکاندن جیبم کردم. افسر عراقی متوجه کاغذ هایی که در مشتم پنهان کردم شد:« مشتت را باز کن»، … جواد خواند: « من زنده ام» … میل نداشت بخواند اما چاره ای نداشت، سرانجام خواند: « معصومه آباد،نماینده فرماندار آبادان … ».

فکر می کردند یکی از مهره های مهم نظامی ایران را به دام انداخته اند،… کلمه بنات الخمینی و ژنرال را در هر جمله و عبارتی می شنیدم.

بلافاصله بی سیم زد و خبر را ارسال کرد.

از جواد پرسیدم: « چی داره میگه؟»

گفت: « میگه دو ژنرال زن ایرانی اسیر کردیم»

گفتم: « ما مددکار هلال احمریم»

نظامی بعثی کلمه هلال احمر را فهید و گفت: « هلال احمر، بنات الخمینی»

… اصرار داشتند دست هایمان را پشت سرمان بگیریم، با این حرکت مقنعه ام بالا می رفت و این موضوع آزارم می داد. فریاد زدم: « من این کار را نمی کنم».

جواد که پا به پای ما می آمد … گفت: « خواهر تو اسیر آنها شدی، آنها که اسیر تو نیستند. دستور را اطاعت کن، اینها فکر می کنند تو زیر مقنعه  ات نارنجک بستی. می گویند زن های کردستان هم از این مقنعه ها می پوشند و زیرش نارنجک می بندند».

مقنعه ام را دوباره تکاندم و دست های کاملاً خالی ام را نشان دادم تا خیالشان راحت شود که زیر مقنعه ام چیزی نیست … همچنان حاضر نبودم دست هایم را پشت سرم نگاه دارم. آنها هم در بیابان به دنبال سیم یا طنابی می گشتند که دست هایم  را با آن ببندند، اما برادرها دست هایشان باز بود. به جواد گفتم:« دست مردها که باز است، چرا می خواهند دست های مارا ببندند؟» ترجمه کرد و افسر عراقی گفت: « زن های ایرانی از مردهای ایرانی خطرناک ترند».

از اینکه دو دختر ایرانی در نظر آنها اینقدر با ابهت و خطرآفرین هستند احساس غرور و استقامت بیشتری کردم.

 ادامه دارد …

کاری از گروه دین و فرهنگ باحجاب

  • ارسال نظرات
  • نظرات بینندگان

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.