4 شرط بانوی حصاری برای مشتاقانش و سرنوشت ماهان و دیوان

بررسی نقش زنان در کتاب هفت پیکر نظامی

کد خبر: 12616
تاریخ انتشار : شهریور ۳۰, ۱۳۹۳

داستان بانوی حصاری

داستان سوم داستان “بانوی حصاری” است که توسط زن گنبد سرخ (زن روس) گفته می شود.

ماجرای این داستان که یکی از معروف ترین داستان های هفت پیکر است، در مورد دختر بسیار زیبا و عفیف و صاحب کمالی است که وقتی دید کسی که هم رتبه اش باشد برای ازدواج پیدا نمی شود با موافقت پدرش بر سر کوهی بلند حصار و قلعه ای محکم ساخت و در راه پر فراز و نشیب دژ طلسماتِ عجب گذاشت و دروازه ی دژ را میان دیوارها پنهان کرد و به حصار خود رفت و زندگی در آن حصار را شروع کرد و “بانوی حصاری” لقب گرفت.

بانو به نقاشی دستور داد تصویری از او بکشد و زیر آن تصویر بنویسد که هر کس طالب بدست آوردن و ازدواج با من است باید از گذراندن چهار شرط من سر بلند بیرون بیاید. شرطها از این قرار بودند:

◄ اول؛ آنکه نیکنام باشد و نیکخو و نیک کردار.

◄ دوم؛ بتواند طلسم هایی را که در راه است از بین ببرد.

◄ سوم؛ دروازه یِ پنهانیِ دژ را بیابد و از راهِ در داخل شود نه دیوار.

◄ چهارم؛ اینکه به سوالاتی که از او می کنم پاسخ درست بدهد.

به واسطه ی آن تصویر هزاران مرد جوان و با شهامت در طلب بانوی حصاری به سمت دژ براه افتادند، اما همگی یا ناکام ماندند و یا جانشان را بر سر این راه فدا کردند.

این ادامه داشت تا اینکه جوانی از بزرگان که دارای سجایای اخلاقی خوبی بود، عکس را دید و شیفته ی بانوی حصاری شد، ولی قبل از رفتن به این راه پر فراز و نشیب مدتی را با پیری دنیا دیده زندگی کرد و چاره ی گذراندن آن راه را از او یاد گرفت.

بعد از برگشتن از پیش پیر فرزانه، جامه ی سرخ به رنگ خون عاشق بر تن کرد و راه قلعه ی بانوی حصاری در پیش گرفت و طلسمات راه نابود کرد و رفت تا به در قلعه رسید. دُهُلی به دست گرفت و با دَوال بر آن نواخت و اطراف قلعه گشت. آنجا که صدا بیرون می آمد را کند و دروازه را یافت و وارد قلعه شد.

بانوی حصاری که دید جوان موفق شده است سه شرط را عملی کند با او به قصر پدرش برگشت و سوالاتی را برای فهمیدن درجه ی معرفت جوان از او پرسید، جوان با هوشمندی به سوالات جواب داد و به این ترتیب با بانوی حصاری ازدواج کرد.

داستان بانوی حصاری علاوه بر زیبایی به دلیل اینکه تنها داستان هفت پیکر است که در آن زن، نماد مطلق زیبایی ذات خداوند است، اهمیت دارد. در این داستان جوانان خواستگار (مدعیان عشق به خدا) هر کدام سعی در ورود به این راه (راه عشق) دارند ولی تعداد بسیار زیادی موفق نمی شوند.

در داستان بانوی حصاری، بانو، علاوه بر نماد زیبایی ذات خداوند، نشان و نماد عفت ، علم و پرهیزگاری نیز هست، این از پنهان شدن بانو، از دیدگان عوام ، در حصار و به خصوص در قسمتی که بانو سوالاتش را از جوان می پرسد به خوبی مشخص می شود.

جوان بزرگ زاده که در این داستان نماد انسان مشتاق کمال و زیبایی خداوند است، پس از آموزش های لازم و گذراندن راه های سخت در نهایت، در مرحله ی آخر با سوالات، آزموده می شود و معرفت واقعی اش آشکار می شود و لیاقت همنشینی با آن بانوی عالم و زاهد را پیدا می کند.

داستان ماهان و دیوان

داستان چهارم داستان “ماهان و دیوان ” است که بانوی گنبد فیروزه ای آن را بیان می کند.

داستان در مورد مردی به نام ماهان است که روزی به باغ دوستش دعوت می شود. در آنجا غریبه ای به بهانه ی دادن پول زیاد در عوض کمک ماهان او را از باغ می برد. ماهان هم به طمع می افتد و دنبال مرد می رود.

اما هر چه می روند به جایی نمی رسند عاقبت ماهان خسته می شود و به خواب می رود. وقتی بیدار می شود می بیند مرد غیب شده و او در یک بیابان بی آب و علف گیر افتاده است. زن و مردی او را پیدا می کنند و به او می گویند که آن مرد در حقیقت یک دیو به نام هایل بوده است و خیلی ها را به طمع پول گمراه کرده است.

ماهان به ناچار به دنبال زن و مرد به راه می افتد و باز وقتی فردای آن روز از خواب بیدار می شود می فهمد که باز گول خورده و آن زن و مرد هم جزو دیوهایی بوده اند که آدمی را اغفال می کنند.

این اتفاق بارها و بارها برای ماهان می افتد تا اینکه به طور اتفاقی پیرمرد نورانی را می بیند. پیرمرد بعد از فهمیدن سرگذشت ماهان، او را به باغ خوش آب و هوایی می برد و به او درختی را نشان می دهد و می گوید تا فردا صبح به هیچ وجه از درخت پایین نیاید تا دوباره بتواند به باغ دوستش و نزد اقوامش برگردد.

اما مدت زیادی نمی گذرد که شب می شود و ماهان که بالای درخت رفته بود می بیند چند دختر زیبا رو و حوری وش به همراه ظرف های میوه و غذاهای لذیذ به زیر درخت می آیند و ماهان را دعوت به پایین آمدن از درخت می کنند.

ماهان هم که تحت تاثیر آن زیبارویان و غذاهای رنگارنگ قرار گرفته بود صبرش لبریز می شود و پایین می آید ولی همین که به یکی از زیبا رویان نزدیک می شود و می خواهد دستش را بگیرد دختر زیبارو به همراه دوستانش تبدیل می شوند به موجودات ترسناک و زشت و تمام غذاها و نوشیدنی ها نیز به همین صورت تغییر می کنند.

 دیوی که ماهان می خواست دستش را بگیرد به زور دست ماهان را می گیرد و از آن غذاهای بد بو در دهانش میریزد. این وضع و کابوس ترسناک تا سپیده ی صبح ادامه پیدا می کند….

صبح ماهان نادم و دلشکسته به خدا پناه می برد و به سجده می افتد و از خدا برای رهایی از شر دیوان و حماقت های خودش کمک می خواهد. یکمرتبه جوانی را به شکل خودش در مقابلش می بیند آن جوان که خود را ذات پاک ماهان معرفی می کند. به کمک ماهان می آید و او را به همان باغ دوستش بر می گرداند.

در این داستان ماهان در واقع نماد و نشان دهنده ی عاقبت انسان طمعکار و طمع به دنیا است و زن زیبا رو و بی عفت نیز، نماد جذابیت های کاذب است که انسان را به خود مشغول می کند و یاد خدا و فرمان الهی را از یاد آدمی می برد و در نهایت موجب غفلت و پشیمانی می شود.

در این داستان ماهان به خاطر طمع و بی فکری بارها و بارها به دام می افتد و تا وقتی که از خدا کمک نمی خواهد و رو به او نمی کند در زیان می ماند.

 عشق به مال و جذابیت های ناحلال دنیا چنان ماهان را به دام می اندازد که هر بار از کویری به کویر بی آب و علف تر می افتد ولی چون چشمش تنها ظاهر را می بیند هر بار گول شیطان را می خورد و باطن ناحلال و زشت آن چیزهای مادی را نمی بیند و در نهایت به خاطر توبه و پشیمانی، خداوند به او نظر می کند و او را به باغ اولیه بر می گرداند.

داستان ماهان و دیوان به نوعی خاطره ی داستان حضرت آدم و تبعیدش به زمین را به یاد می آورد که اسیر وسوسه ی شیطان شد و همین هم باعث شد از باغ خداوند تبعید شود و تا توبه نکرد بخشیده نشد.

پایان قسمت سوم….

کاری از گروه ادبیات و فرهنگ باحجاب

  • ارسال نظرات
  • نظرات بینندگان

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.