خاطراتی از جنس  طلبگی

با سيني چاي وارد اتاق شدم. مشغول درس خواندن بود و طبق معمول دورش پر از كتاب! بدون اينكه سرش را بالا بياورد، هنگام ورق زدن كتاب پرسید: خانوم امروز چندم ماهه؟ گفتم: هفدهم. گفت: نه منظورم اينه كه چندم ماه قمريه؟ كمي فكر کردم و گفتم، بيست و نهمه. سيني را گرفت و گفت: به به! دست شما درد نكنه! يادم باشد فردا شهريه ام را  بگيرم. چند تا از كتاب هارا برداشت و جا باز کرد تا کنارش بشینم.

کد خبر: 15844
تاریخ انتشار : آذر ۲۵, ۱۳۹۳

بازی کودکانه

 

شنیده بودم که بهتره محور بازی بچه ها نماز باشد. چند وقتی بود داشتم به این موضوع فکر می کردم. دیروز فرزندم آمد تا بازی کنیم. مثل اغلب اوقات مهمان بازی؛ چه بازی خوبی است! در هنگام بازی، آداب اجتماعی را هم می آموزد. یک بار او مهمان است، من میزبان و یک بار بر عکس. این بار او مهمان بود. داشتیم بازی می کردیم که صدای اذان بلند شد. از مهمانم عذر خواهی کردم که مجبورم برای نماز بروم.

 

حوزه علمیه

از او پرسیدم: برای شما هم جانماز بیاورم؟

گفت: من نماز نمی خوانم.

خودم را متعجب نشان دادم و بعد با حالت خاصی گفتم: متاسفم! من با آدم های بی نماز رفت و آمد نمی کنم.

گفت: ببخشید اشتباه کردم! کجا می توانم وضو بگیرم؟

چند دقیقه بعد، بازیمان سر سجاده ادامه پیدا کرد…

 

ماکروفر و ندای وجدان

 

مدتی بودکه در فکر تهیه ماکروفر بودم. احساس می کردم وسیله مناسبی است. با آقا سید در میان گذاشتم و قول داد با جمع و جور کردن پس انداز ها یک فکری بکند. مدتی طول کشید و من درباره این وسیله و این که کدام مارک از همه بهتر است پرس و جو کردم.

یک ماه بعد آقا سید گفت: می توانیم برای خرید به بازار برویم. مغازه را یک به یک گشتیم، مدل ها متنوع بود. یکی از ماکرو فرها هم به لحاظ قیمت و هم به لحاظ کارایی مناسب تر بود. همان را پسندیدم. آقا سید مشغول صحبت با مغازه دار بود، من معمولا موقع حساب کردن از مغازه بیرون میایم.

بیرون مغازه یک لحظه در فکر فرو رفتم و از خودم پرسیدم: چقدر به این وسیله نیاز داری؟ جواب شنیدم: خب….نیاز دارم! دوباره پرسیدم: مگر گاز فردار نداری؟ پاسخ شنیدم: چرا دارم. پرسیدم: کاری که می خواهی با این وسیله انجام دهی نمی توانی با فر انجام دهی؟پاسخ شنیدم: چرا خوب می توانم. به خودم آمدم، اصلا انگیزه ام از خرید چه بود؟ آیا نمیشود این پول را صرف چیزهای ضروری تر کرد؟ به داخل مغازه برگشتم.آقا سید دست به جیب شده بود. صدایش زدم، بیرون آمد. گفتم: آقا! من پشیمان شدم. جا خورد. گفت: چرا؟ مگه من حرفی زدم؟! گفتم: نه!! اما هر چی فکر می کنم می بینم این وسیله برایم ضروری نیست.

 

حوزه علمیه

 خواستگار روحانی

 

با سینی  چای وارد اتاق شدم. مشغول درس خواندن بود و طبق معمول دورش پر از کتاب! بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، هنگام ورق زدن کتاب پرسید: خانوم امروز چندم ماهه؟ گفتم: هفدهم. گفت: نه منظورم اینه که چندم ماه قمریه؟ کمی فکر کردم و گفتم، بیست و نهمه. سینی را گرفت و گفت: به به! دست شما درد نکنه! یادم باشد فردا شهریه ام را  بگیرم. چند تا از کتاب هارا برداشت و جا باز کرد تا کنارش بشینم.

ذهنم پرت شد در جلسه خواستگاری مان. پرسیده بودم: شما که می فرمایید برای ازدواج آمادگی دارید، پس انداز تون چقدره؟ انگار برای اولین بار کلمه پس انداز را شنیده بود. کمی مکث کرد و به آرامی و با تعجب گفت: هیچی.

گفتم: تا الان چه کار می کردید؟ پول هاتون رو جمع نمی کردید؟ مگه شغل ثابت ندارید؟ گفت: نه والله. راستش فقط درس می خوانم و شهریه میگیرم.

از روی کلافگی زیر چشمی نگاهی به او  کردم. پیراهن یقه آخوندی گشاد و بلندی به تن داشت. سرش پایین و  صورت کم مویش سرخ شده بود. با خودم گفتم: ملت عجب اعتماد به نفسی دارند که می آیند خواستگاری. با بی حوصلگی پرسیدم: شهریتون چقدره؟ پاسخ داد: الان چون مجردم هفتاد تومان، اگه متاهل بشم دویست و پنجاه تومان، تا می خواستم بگم خیلی زشته کسی که اسم خودش رو طللبه میذاره توی جلسه خواستگاری  با نا محرم شوخی کند، با جدیت ادامه داد: البته بعضی وقت ها تا دویست و هشتاد تومان هم میرسد، متوجه شدم اصلا شوخی نیست. با چشمان گشاد زمین را نگاه کردم. از سکوتم استفاده کرد و با صدای بلند تر و لحنی که می خواست امید بدهد، گفت: البته این برای اوایلشه. بعدا بیشتر هم می شود. کمی امیدوار شدم و پرسیدم چقدر؟ با همان امیدواری گفت: حدود سیصد و پنجاه تومان. به این نتیجه رسیده بودم که پسر خوبی است، اما زندگی خرج دارد. نمی دانستم چطور پاسخ منفی بدهم که متوجه نشود به خاطر در آمد پایینش بوده، البته اعتماد به نفس بالایی داشت که بعدها فهمیدم چیزی که او داشت اعتماد به نفس نبود، توکل بود.

 با صدایش به خودم آمدم

– حاج خانم کجایی؟ چای به ما نمیدی؟ اگر از دست شما باشه، خوردن داره.

به سینی نگاه کردم و گفتم: آخ نبات یاد رفت، خواستم بلند شوم که مانع شد و گفت: نبات نمی خواهد، شما کنار ما باشی چای تاخ که هیچ، زهر هم شیرین می شود، می خندد، می خندم. توی دلم قند آب می شود.

 

کاری از گروه دین و فرهنگ باحجاب

 

 

  • ارسال نظرات
  • نظرات بینندگان

دیدگاه

  1. سارا گفت:

    سلام.چه خوب بود که نام نویسنده این خاطراتم درج میکردید.ممنون

    Thumb up 0 Thumb down 0

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.

دیدگاه

  1. سارا گفت:

    سلام.چه خوب بود که نام نویسنده این خاطراتم درج میکردید.ممنون

    Thumb up 0 Thumb down 0

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.