خاطره ایی از دردسرهای آرایش کردن یک پزشک

 یه بار تو بیمارستان داشتم آرایشمو تجدید می کردم. یه چشممو ریمل زدم و یکی رو نزده بودم که پیجم کردن. بعدشم گوشیم زنگ خورد که خانم دکتر کجایی مریض بدحال آوردن.

کد خبر: 23238
تاریخ انتشار : مرداد ۳۱, ۱۳۹۴

در جامعه امروز ما معمولا ظاهر و نوع پوشش جوانان با ورود به دانشگاه تغییراتی می کند. البته این موضوع فراگیر نیست و عده زیادی هم هستند که به همان سبک و سیاق قبل باقی می مانند. اما بسته به رشته افراد این تغییرات می تواند دردسر ساز باشد و یا حتی به قیمت جان افراد تمام شود. در ادامه خاطره ایی را مطرح می کنیم از خانم «س.ع» که این نکته را برای شما ملموس تر می کند:

تمام دوره دبیرستانو با این هدف درس می خوندم که بتونم پزشکی قبول بشم. احساس می کردم هرچیزی جز این رشته نمی تونه منو راضی کنه. واسه همین همش سرم تو کتاب و درس و مشقم بود. تا اینکه کنکور دادمو جوابای کنکور اومد. رتبه ام عالی بود. صد در صد پزشکی قبول می شدم. همین اتفاقم افتاد. شدم دانشجوی پزشکی دانشگاه شهید بهشتی. به آرزوم رسیده بودم.

کلاس هامون شروع شد و من برای اولین بار وارد جایی شدم که آرزوشو داشتم. اما وقتی تو فضای دانشگاه قرار گرفتم احساس کردم چقدر با تصور من فاصله داره. همیشه تو ذهنم دانشجوهای پزشکی کسایی بودن که جز درس و مشق سرشون به چیز دیگه ایی گرم نبود. احساس می کردم الان باید یک عالمه دختر و پسر عینکی ببینم که نفری چند تا کتاب دستشونه و مدام در حال تردد بین کتابخونه و کلاس ها هستن. اما به جرات می تونم بگم نه تنها این شرایط نبود بلکه تیپ و ظاهر بعضی هاشون خیلی بدتر از دختر و پسرای توی خیابون بود. منی که تو مدرسه آخره اعتماد به نفس بودم یه لحظه با دیدن اون تیپ و قیافه ها از تو خالی شدم. بر خلاف صبح که با هزار شوق و ذوق اومده بودم حالا خدا خدا می کردم زودتر زمان بگذره و من برگردم خونه. متوجه نگاه های عجیب همه می شدم. اما چیزی که بیشتر از این نگاه ها داغونم کرد وقتی بود که برای سوال پرسیدن رفتم پیش یکی از استادا. یکی از دانشجوهای پسر داد زد: سر راه دانشگاه یه آرایشگاهم میرفتی بد نبود…  صداش توی سرم پیچید. عصر که برگشتم خونه هیچ انگیزه ایی برای رفتن به دانشگاه نداشتم.

به مامانم گفتم می خوام صورتمو اصلاح کنمو ابروهامو بردارم. اولش راضی نمی شد. اما وقتی اصرار و التماس و گریه و تهدیدم واسه ترک تحصیل رو شنید و فهمید قضیه خیلی جدیه کوتاه اومد.

من فردا با تیپ جدید و ظاهر متفاوت رفتم دانشگاه. تقریبا همه کسایی که روز قبل منو دیده بودن موجه تغییرم شدن. کم کم تو سال های تحصیلم به کمک دوستام با انواع اقسام لوازم آرایش آشنا شدم. آرایش کردن رو یاد گرفتم و از هر لوازم آرایشی بهترین مارکش رو می خریدم. منی که روی سلام کردن به هیچ پسری رو نداشتم حالا عضو گروه های دوستی مختلط شده بودم. تو تمام این مدت یه پام آرایشگاه بود و یه پام مهمونی های مختلط. واسه خانوادمم عادی شده بود. اوایل بهم خیلی گیر می دادن ولی کم کم اونا هم منو به حال خودم گذاشتن.

کنار همه کارا درسمم می خوندم. اما نه به جدیت قبل. درسم تموم شد و به عنوان پزشک تو بیمارستان مشغول به کار شدم. برنامه هر روزم این بود صبح از خواب بیدار شم، دوش بگیرم، آرایش کنم و برم بیمارستان. بعضی از شبا هم شیفت بودم و باید می موندم. به خاطر همین اواسط روز صورتمو می شستمو آرایشمو تجدید می کردم.

یادمه یه بار تو بیمارستان داشتم آرایشمو تجدید می کردم. یه چشممو ریمل زدم و یکی رو نزده بودم که پیجم کردن. بعدشم گوشیم زنگ خورد که خانم دکتر کجایی مریض بدحال آوردن. نه می تونستم با اون چشم های تا به تا برم سراغ مریض، نه می تونستم مریضو تو اون شرایط اورژانسی ول کنم و بچسبم به آرایش کردنم. خلاصه مجبور شدم با همون چشم های تا به تا برم اورژانس. همه چپ چپ نگام می کردن ولی خودمو زدم به اون راه که انگار نه انگار.

الان که به گذشته فکر می کنم می بینم ای کاش از اول تو این راه نمی افتادم. یه وقتایی خسته می شم از اینکه هر روز دوش بگیرم، موهامو سشوار بزنم، آرایش کنم، رنگ لاکمو عوض کنم وقت بذارم برم آرایشگاه تا ریشه درومده موهامو رنگ کنم و ناخنای کاشته شدمو ترمیم کنم. اما متأسفانه جرأت کنار گذاشتن اینارم ندارم. چون احساس می کنم بدون اینا مقبولیت و اعتماد به نفس ندارم.

منی که یک روز عاشق درس خوندن بودم و همه هدفم این بود که جراح بشم، درسمو ول کردم و به یه پزشک معمولی بودن رضایت دادم. چون با این همه مشغله دیگه فرصتی برای درس خوندن ندارم!

 

ارسال
چاپ
0 نظر
  • ارسال نظرات
  • نظرات بینندگان

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.