به خاطر پدرم

به یاد دارم ذکر نامت را میان بغض های نشکسته شبانه ام. آنجا که تمام باران وجودم به یک باره تمنای چتر مهربانی هایت را می کند. تمام دلخوشی ام همین آرامش بی منت است.

کد خبر: 23536
تاریخ انتشار : شهریور ۱۱, ۱۳۹۴

از دوران دبیرستان آنقدر به خانواده ام وابسته بودم که معمولا بدون نظرشان کاری نمی کردم. در نوع پوششم هم همین طور بود. در خانوادمون هیچ وقت محدودیت نبود ولی آزادی مطلق هم نبود.

از طرفی در دوران دبیرستان چون نماینده کلاس بودم احساس مسئولیت بیشتری داشتم. دوست داشتم یک سری کارهای بچه های دیگه رو انجام بدم ولی به خودم این اجازه رو نمی دادم. مثلا دوست داشتم نوع پوششم رو خودم انتخاب کنم یا مدل موهامو مثل اونا درست کنم ولی این اجازه رو به خودم نمی دادم.

مهر۸۹ در رشته زبان وارد دانشگاه آزاد شدم. دانشجوهای این رشته نسبت به سایر رشته ها ظاهر متفاوت تری داشتند تا حدی که تعداد محجبه های دانشکده انگشت شمار بود.

از دوران دبیرستان عطشی در وجودم بود که دوست داشتم مثل بقیه باشم. وقتی وارد دانشگاه شدم احساس کردم در مقابل دریایی هستم که می تونم خودمو سیراب کنم. به خاطر همین اگه یک روز با لاک یا مقنعه کوتاه و یا بدون ساق دست می رفتم دانشگاه به خودم خرده نمی گرفتم. چون احساس می کردم مثل بقیه هستم و دیده نمیشم.

دو ماه گذشت و من احساس کردم همون فاطمه ایی که باید باشم نیستم. من یک سری مسئولیت ها داشتم و خیلی ها روی من حساب می کردند، ولی با این نوع پوششی که داشتم انتخاب می کردم و هنوزم توش متزلزل بودم نمی تونستم به اون شخصیتی که قبلا داشتم برگردم.

ترم یک با همه این تفاسیر گذشت و با وجود همه این تغییرات هیچ تذکری از طرف خانواده به من داده نشد. چرا که احساس می کردن خودم می تونم مسیرم رو پیدا کنم.

من به روال قبل پیش می رفتم ولی احساس غرور و آزادی و اعتماد به نفسی که قبلا داشتم رو نمی کردم. تا اینکه در دانشگاه وقتی از کنار خانم های محجبه رد می شدم احساس می کردم که چقدر با غرور راه میرن و چقدر اعتماد به نفس دارن. هیچ کس جرأت نمی کرد  بد نگاهشون کنه.

کم کم متوجه شدم که دارم به سمتی میرم که ممکنه دیگه هیچ وقت نتونم فاطمه قبل باشم. در واقع دریایی که برای رفع عطشم سراغش رفته بودم لحظه به لحظه تشنه ترم می کرد. به همین دلیل رفتار افرادی که دور و برم بودند را می سنجیدم. اواسط ترم دوم بود که درباره این موضوع با خانوادم صحبت کردم. مادرم گفت که اگه قراره روزی چادری بشی باید حرمتش رو نگهداری. پدرم هم خیلی خوشحال شد. همیشه دوست داشت که من چادری باشم. قبل ها به من گفته بود که فاطمه با چادر زیباتر و رشید تری. چقدر چادر بهت میاد اما من فکر می کردم که اگه به خاطر حرف های پدرم چادر سر کنم ممکنه زود پشیمون بشم.

وقتی برای اولین بار چادر سر کردم پدرم گفت تو الگوی خواهراتی. در واقع من از طرف خانواده حمایت می شدم اما ترسی وجودم رو گرفته بود که نگاه ها به من عوض می شه. از طرف دوستام طرد می شم و اصلا می تونم این چادری که به عنوان پوشش انتخاب کردم نگه دارم یا نه. تا اینکه  پدرم فوت کرد. تا چهلم اصلا تو حال خودم نبودم اما بعد از دو ماه با خودم فکر کردم که اگه پدرم پیش ما بود شاید این چادر و میذاشتم کنار و اتفاقی هم نمی افتاد اما الان هر روز صبح که چادرمو سر می کنم به این فکر می کنم که روح پدرم از این پوشش من شاد میشه. شاید زمانی که پدرم بود من نتوستم قدردان زحمتاش باشم ولی الان می تونم یک جوری براش حسنه بفرستم و روحش رو شاد کنم.

 

  • ارسال نظرات
  • نظرات بینندگان

دیدگاه

  1. جنبش طلاب گفت:

    سلام
    خسته نباشید.
    سایت خوب و مطالب تاثیر گذاری است.
    تشکر از لطفتان و اجرتان با امام زمان عج.
    این مطلب با درج منبع در سایت جنبش طلاب به نشانی jtolab.ir قرار گرفت.
    یاعلی

    Thumb up 0 Thumb down 0

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.

دیدگاه

  1. جنبش طلاب گفت:

    سلام
    خسته نباشید.
    سایت خوب و مطالب تاثیر گذاری است.
    تشکر از لطفتان و اجرتان با امام زمان عج.
    این مطلب با درج منبع در سایت جنبش طلاب به نشانی jtolab.ir قرار گرفت.
    یاعلی

    Thumb up 0 Thumb down 0

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.