محبین و مجتهدین سازشکار و خاموش

سران و بزرگان غیرت گم کرده/ قسمت دوم دسته دوم: کسانی که امام را دوست داشتند ولی دست کشیدن از منافع دنیوی برایشان سخت بود و به عبارتی هم دین را می خواستند و هم دنیا را و آن هنگام که ناگریز از انتخاب میان این دو بودند دنیا را ترجیح دادند و دین داریشان […]

کد خبر: 3108
تاریخ انتشار : آبان ۲۱, ۱۳۹۲

سران و بزرگان غیرت گم کرده/ قسمت دوم

دسته دوم: کسانی که امام را دوست داشتند ولی دست کشیدن از منافع دنیوی برایشان سخت بود و به عبارتی هم دین را می خواستند و هم دنیا را و آن هنگام که ناگریز از انتخاب میان این دو بودند دنیا را ترجیح دادند و دین داریشان در آن حد بود که فقط بعد از شهادت امام برای او اشکی ریختند ولی حاضر به یاری امام خویش نشدند اینان غیرتی برای یاری امام خویش نداشتند و دین داریشان در حد انجام واجباتی بود که برای دنیایشان ضرری نداشته باشد و نمی خواستند جان خویش را در راه امام خویش قربانی کنند و به عبارتی محافظه کارانی که عقلشان برآنها حکم می کرد که باید با یزید صلح کنند :

«ابوبکر عمر بن حارث»، «عبدالله بن عباس» که درتاریخ به «ابن عباس» مشهور است، عبدالله بن زبیر و «عبدالله بن عمر» و بالأخره «محمد بن حنفیه»، و افرادی که از «یحیی بن سعید» حاکم مکه برای امام امان نامه میگیرد از این دست هستند که حیات دنیوی و آسایش را بر یاری امامشان برگزیدند و صدای «هل من ناصر ینصرنی» امام خویش را شنیدند ولی آن را بی جواب گذاشتند و عافیت طلبی را برگزیدند و چرا اینان امام را فقط نهی از رفتن به صحرای تفتیده کربلا کردند ولی وقتی عزم او را درهجرت دیدند همراهی اش نکردند مگر غیر از این است که حرف امام و تصمیم او حجت است بر دوستداران اوست.

کجارفتند خیل عظیم بزرگان مدعیان شیعه در کوفه که امام به واسطه نامه های آنها حجت ظاهر را بر خود تمام شده دانست و به سمت عراق راه افتاد که اگر اینها به خاطر ترس و ضعف و دنیا طلبی و حرص به زنده ماندن پشت امام را خالی نمی­گذاشتند شاید هرگز تاریخ چنین لکه ننگی را دردامن خود نمی­دید، شاید اگر امثال شریح قاضی (که از مجتهدان آن زمان بود) در کوفه از بیم جان خود آنچنان محافظه کارانه برخورد نمیکردند تاریخ به گونه ای دیگر رقم می خورد.

«شریح قاضی کسی بود که فهمید حق با کیست! و اوضاع از چه قرار است، وقتی که هانی بن عروه را به زندان انداختند و سر و رویش را مجروح کردند، سربازان و افراد قبیله اش اطراف قصر عبیداله بن زیاد راگرفتند و ابن زیاد ترسید، آنها می گفتند که هانی را کشته اید و ابن زیاد به شریح قاضی گفت برو داخل قصر وببین که هانی زنده است وسپس بیا و به اینها بگو که زنده است، شریح رفت و دید که هانی را مجروح کرده اند و آنجا هانی بن عروه خطاب به شریح فریاد زد و گفت: «ای مسلمانها این چه وضعی است؟ پس قوم من چه شدند؟ مردند؟ چرا سراغ من نیامدند! چرا نیامدند تا مرا نجات دهند؟» و شریح قاضی بعدها گفت می خواستم بروم و این حرف های هانی را به کسانی که اطراف دارالاماره را گرفته بودند بگویم، اما افسوس که جاسوس عبیداله آن جا ایستاده بود و جرأت نکردم! و جرأت نکردم یعنی ترجیح دنیا بر دین، شاید اگر آنجا  شریح قاضی همین کار را انجام می داد و می گفت هانی زنده است اما در زندان است و عبیداله قصد کشتن او را دارد (آن هنگام هنوز عبیداله قدرت نگرفته بود) آنها می ریختند و هانی را نجات میدادند و قدرت و روحیه پیدا می کردند و عبیداله را می کشتند یا می­فرستادند تا برود و حادثه کربلا اتفاق نمی افتاد.»[۱]

دسته سوم:  کسانی که به علت نشناختن صحیح امام در مقابله با او بودند ولی پاک بودن سیرت و باز گذاشتن دریچه ای در قلب برای شنیدن حقیقت و دریافت آن و البته درست کاری و لقمه حرام نخوردن درنهایت آنها را نجات داد و چه سعادت مند بودند کسانی که در تمام راه و مسیر کربلا از امام فرار می­کردند و یا به فکر جنگیدن با امام بودند ولی دست تقدیر آنان را در خیل اصحاب عاشورایی قرار داد و در کنار امام عشق به مسلخ یزیدیان رفتند و به شهادت رسیدند.

از این دست می توان «زهیر بن قین بجلی» بزرگ مردی از خواص که از هواداران عثمان بن عفان خلیفه سوم بود و با امام قرابتی نداشت و مشغول تجارت بود و خود را از سیاست کنار کشیده بود، همراهان او می‌گویند: آن گاه که ما با زهیر از مکه بیرون آمدیم در راه ناگریز با کاروان حسین بن علی همسفر شدیم، هیچ چیز برای ما ناگوارتر از هم منزل شدن با او نبود و آن هنگام که امام او را فرا خواند با نا خشنودی و اکراه به نزد امام رفت و با چهره ای درخشان بازگشت و فرمود که خیمه اش را برکنند و راحله اش را نزدیک امام ببرند و سپس به همسرش گفت که من عزم کرده ام به حسین بپیوندم وبا دشمنانش نبرد کنم و جان در راهش ببازم. و «حربن یزید ریاحی» ازسرداران لشکر عمربن سعد نیز از این دست است که در آخرین لحظات حجاب نفس را کنار میزند و غیورانه به سوی خیمه حسین بال می کشد. تا آن هنگام که همراه زهیر بن قین برای دفاع از حریم ولایت به دریای دشمن زدند تا امام و یارانش فرصت نماز خواندن در ظهر عاشورا را بیابند و غیورانه به شهادت رسیدند .

18

دسته چهارم: الف) کسانی که امام را دوست داشتند ولی به علت های مختلف مانند ساده لوح بودن و یا تردید کردن امام را یاری نکردند همانند «سلیمان بن صرد خزاعی» مردی که از بزرگان عالی‌قدر شیعه و ساکن کوفه بود، که شیعیان کوفه در منزل او اجتماع کردند و برای امام نامه نوشتند و آن حضرت را دعوت به کوفه کردند، سلیمان از یاران علی علیه السلام نیز بود و او را در صفین همراهی می کرد، ولی به علل مختلف ایشان را درجنگ جمل همراهی نکرد و مورد سرزنش ایشان قرارگرفت، در زمان امام حسن (ع) از یاران ایشان محسوب می‌شد ولی به صلح ایشان با معاویه انتقاد داشت و ایشان را (مذّل المؤمنین) نامید، از آنچه از کردار سلیمان مشخص است این است که هیچ وقت مطیع محض ولایت و امامت نبوده است و گاهأ نظر خود را بر نظر امام اولویت داده است و همین روحیه شکاکی و تردید افراطی باعث شد نتواند امام را یاری کند که بعدها توبه کرد و با سردمداری گروهی که آن را توابین نامید به همراه بزرگانی که در یاری امام کوتاهی کردند به خونخواهی امام قیام کردند، وخود در سخنانشان اذعان داشته اند که « به درستی که ما نه با دست خود حسین(ع) را یاری کردیم، نه با زبان خود ازاو دفاع کردیم، نه با اموال خود او را حمایت کردیم، و نه عشایر و قبایل خود را برای یاری او بسیج کردیم، و اینک چه عذری در برابر خداوند داریم.»

ب) کسانی که می خواستند با امام باشند و بودند و تا آخرین لحظات هم امام را یاری کردند ولی در نهایت چون برای همراهی امام شرط گذاشته بودند امام را تنها گذاشتند: مانند «ضحاک بن عبدالله» که خود گفته است: « آنگاه که دیدم اصحاب حسین همه کشته شده اند و دیگر کسی به جز دو تن نمانده اند به امام گفتم: یابن رسول الله، می دانی آن عهدی را که بین منو توست. من شرط کرده بودم که در رکاب تو بمانم تا آن گاه که جنگجویی با تو هست. اکنون که دیگر کسی نمانده است، آیا مرا حلال می­داری که از تو انصراف کنم؟ و حسین إذن داد که بروم…اسبی را که از پیش در یکی از خیمه­ها پنهان کرده بودم سوار شدم و به دامن دشت که پر از دشمن بود زدم و گریختم…»[۲] جسم ضحاک همه عاشورا از صبح تا غروب، به همراه اصحاب عاشورایی بود، اما جانش حتی به اندازه نفسی به ملکوت آن احرار راه نیافته بود، چرا که بین خود و حسین شرطی نهاده بود(عبادت مشروط)، ماندن در صف اصحاب حسین تنها با یقین مطلق ممکن است. 

کاری از گروه  دین و فرهنگ باحجاب


[۱] مقام معظم رهبری

[۲] ص ۴۵۲-۴۵۳ موسوعه کلمات الامام الحسین (ع)

 

 

 

  • ارسال نظرات
  • نظرات بینندگان

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.