نشناختن نوعی مرگ است!

به عرفات مقدس، رسیدم همان جا که بسیار شنیده بودم، از دور از چادرهای اقامت، روی خاک ها نشستم و چشمان خود را بستم. تصاویر نگاه ملتمس بدرقه کنندگان و حرف هایشان از جلوی دیدگانم رد شد. میثم! یادت نره برای خواهرت دعا کنی! خوش به حالت میثم! می دانی کجا می روی؟ داداش! اون […]

کد خبر: 52135
تاریخ انتشار : شهریور ۹, ۱۳۹۶

به عرفات مقدس، رسیدم همان جا که بسیار شنیده بودم، از دور از چادرهای اقامت، روی خاک ها نشستم و چشمان خود را بستم. تصاویر نگاه ملتمس بدرقه کنندگان و حرف هایشان از جلوی دیدگانم رد شد.

میثم! یادت نره برای خواهرت دعا کنی!
خوش به حالت میثم! می دانی کجا می روی؟
داداش! اون جا یاد امام حسین باشی ها!

بدون این که بخواهم می آمدند و می رفتند. ۱۰ دقیقه ای گذشته بود و فکر من هم چنان آشفته! به خود گفتم یاد کتاب هایی که خوانده ای بیفت! «عرفات سرزمینی است که انسان خود را می یابد، زیرا عرفات از «عرف» به معنی شناخت است.
به امید باز شدن چشم دل، چشمان خود را بسته نگاه داشته بودم و برای خود تکرار می کردم: میثم عرفات از عرف به معنی شناخت. جایی است که انسان خود را می شناسد!

شاید فقط همین یک بار عرفات را درک کنی. همین چند ساعت را وقت داری خواهش می کنم درست استفاده کن! این جا عرفات است مکان اجابت دعا و مغفرت، همان مکانی که اگر در شب قدر آمرزیده نشدی، تنها علاجش توبه در روز عرغه هست خصوصأ که در مکان عرفات باشی!

خدایا! این بنده ی تو در سرزمین توست کمکش کن به آن چه تو می خواهی برسد!

دست هایم را از سرم بالاتر برده و گردنم را به سمت پایین خم کردم, چه حس طرب انگیزیست اقرار به پوچیمان در مقابل قدرت پر مهر مطلق!

آرام آرام، تمام آدم ها و نوشته ها از مقابل چشم های بسته ام رفتند و فقط همین جمله ماند: امام خود را بشناس که اگر او را بشناسی جلو افتادن یا عقب افتادن ظهور ضرری به تو نخواهد زد!

دعای عرفه و دعا در غیبت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) (دعای معرفت) را همراه خود آورده بودم. ابتدا شروع کردم به خواندن دعای معرفت بدین صورت که بعد از هر فراز، ترجمه آن را نیز با دقت می خواندم: «اللهم عرّفنی نفسک… » خدیا! خودت را به من بشناسان! که اگر تو را نشناسم پیامبرت را نخواهم شناخت! خدایا! پیامبرت را به من بشناسان! که اگر پیامبرت را نشناسم حجتت را نخواهم شناخت! خدایا! حجتت را به من بشناسان که اگر حجتت را نشناسم از دینم گمراه خواهم شد.

صدای کودکی را شنیدم که از پشت سرم می آمد:

بابا کجایی؟! گمت کردم! بابای خوبم!

توجهی نکردم در این صحرا خیلی ها هستند که می توانند به او کمک کنند! من بیچاره، کار دارم! ماه ها که نه؛ سال ها منتظر این لحظه بودم. منتظر همین جا که مولایم حسین در آن دعای عرفه را قرائت فرمود. چه قدر دوست داشتم یک بار عرفه در این جا، عرفه بخوانم!

“بابا گشنمه! این جا خیلی داغه! بابا! خوابم میاد چرا گم شدم؟!”

خدیا! مزاحم من از دوست داشتنی ترین های زندگی من است!

می دانی که چه قدر بچه ها را دوست دارم و همیشه از نگاه به آن ها و حرف زدن با آن ها لذت می برم! خدایا! می دانی که عصمت آن ها مرا یاد عصمت مولا می اندازد و هرگاه که از دنیای پرگناه و دودآلود اطراف دلم می گیرد، نگاه به حرکات و چهره ی آنان است که نشاط و امید را به قلبم باز می گرداند. چرا امروز با همین دوست داشتنی ام، امتحان می شوم؟!

خدا را شکر! به نظر می رسد پدر خود را پیدا کرده … صدایی نمی آید.

دعای معرفت تمام شد و سریع دعای عرفه را باز کردم به امید این که حتی لحظه ای از دستم نرود: خدایی را سپاس که هیچ موجودی نمی تواند قضایش را برگرداند و از بخشش بازش بدارد؛ کسی که مانند ساخته ی هیچ سازنده ای نیست … وقتی تمام خوبی هایش خداوند رحیم را می شمردم  حلاوتی داشت عجیب که آرزو می کردم تمام نشود!

که به بدی های من رسید..

گریه امانم نمی داد و شرم، سر به زیرم کرده بود به وسط های دعا رسیدم و شمردن اعضای بدن و ظرایف آن،  همین جا بود که ناخودآگاه به یاد اعضای پاک و الهی ارباب عشق، روی خاک های کربلا، افتادم؛ نمی دانستم چه کنم فقط داد می زدم خدا! حسین را ببین! گویی مولا در مقابل من، روی زمین افتاده بود و من شاهدش بودم که …

دوباره صدایی محزون به گوشم رسید:
بابا! من از تنهایی می ترسم! این جا هیچ کی حواسش به من نیست! پاهام زخمی شده. ببین! از بس دنبال تو گشتم دمپاییم گم شده؛ پاهام می سوزه!

دعا را به زمین بخشیدم و برخاستم! آغوش خود را به روی او باز کردم اما به طرفم نیامد، زانوان کوچکش را بغل گرفته بود. صورت آفتاب سوخته و خیس اشک و آلوده به خاکش را بالا آورد و با صدایی منقطع از شدت گریه نگاهم کرد و گفت آقا شما بابای من را می شناسید؟ به طرفش رفتم و در آغوشش گرفتم و وقتی صورت ظریفش روی شانه هایم آرام گرفت، شانه های من بود که می لرزید!

نمی توانستم صدای ناله ام را مخفی کنم؛ هرچند همیشه از این که بچه ها گریه ام را ببینند می ترسم و گرفتگی دلشان قلبم را آتش می زند؛ اما این بار دست خودم نبود به جای تسلّای او؛ خودم را مصیبت زده دیده بودم، روزگاری نازدانه های حسین با حج نیمه تمامش در همین عرفات در سایه حمایت وجود پر مهر  پدرشان بودند و بعد در کربلا …

آنان هم گم شدند و خار در پایشان و غریبه ها به جای گشودن آغوش برایشان، با تازیانه، آتش و تمسخر علت وحشتشان را مهر تأیید می زدند.

برخاستم و چادر به چادر به همه ی کاروان ایرانیان سر زدم. در یکی از چادرها برادری گفت که پدر او مدتی است که به دنبال اوست و همین الان از چادر ما رد شده. به سرعت بیرون آمدم و مردی را دیدم که هراسان در حال دویدن به سمت چادر بعدی است. صدایش زدم. کودک نیز با صدایی گرفته، صدا زد بابا! پدر با بهت برگشت و به طرف فرزند خود دوید بوسیدمش و او را به آغوش امن پدر سپردم! دنیایی بود این حس پدر و فرزندی و آن ها را با گریه ی شوق تنها گذاشته و برگشتم. کمی که از چادرها فاصله گرفتم و جمعیت کمتر شد، نشستم. زانوانم می لرزید و شانه هایم نیز؛ با زبان بند آمده، مانند همان کودک بریده بریده می گفتم:

بابا! بابای خوب من! گم شدم! این جا خیلی داغه! هوای دلم بده مولا! خیلی ها برایم شمشیر تیز کرده اند؛ ببخشید که دست قوی و گرمتان را رها کردم! چه قدر منتظر آمدنم بودید! چه قدر به همه سپردید، اگر از من خبری شد، خبرتان کنند؟! مولا این جا عرفات است و من آمده ام شما را بشناسم؛ اصلاً به همین امید آمده ام! من کجا و عرفات کجا! می دانم که قلبم چون لباسم سفید نیست و شما بی نیاز از منید؛ اما، به قلب مجروح و پاهای زخمیم رحمی کنید! خیلی ها التماس کردند دعایشان کنم؛ التماستان می کنم دعایشان کنید. مولا! من از این دنیا و ظواهر فریبنده اش می ترسم! آمده بودم خود را بشناسم اما مگر بدون شما کسی هستم؟! شما که نباشی هیچ کس قدر وجودم را نمی داند و استعدادهای خدادادیم اسراف می شود؛ من که بلد نیستم از آن ها خوب استفاده کنم! مولا من ضعیفم. عجله و بخل  امانم بریده.

نفس این بزرگ ترین دشمن من  دوست داشتنی های وجودم را پیدا کرده و برای گول زدنم از آن ها استفاده می کند و  و شیطان ها دورم حلقه زده اند! بدون شما و تعلیم و حفاظتتان می میرم که مرگ، همین جاهلیت است! من از بازی های دنیا و جلوه گریش می ترسم! می ترسم چشمم ببیند و دلم برود! مولا بدون شما زخمی شدن هست و بی کسی! بابا! مردم همه مشغول کار خودشان هستند؛ چرا گم شدم؟! انگار یک عمر اشتباه همه ی مردم تاریخ غیبت، امروز از زبان من جاری می شد!

به خودم که آمدم، پشت سرم، عالمی بود؛ یک عالم عاشق نشسته بودند و ضجه می زنند که بابا! ما را ببخش! بابا! به داد دلمان برس! …

پس از این مناجات طولانی آمدی و بر قلب مجروحم مرهمی نهادی. نمی دانم شاید همه مردم این گونه بودند. آرامشی خاص و وصف ناشدنی! لذتی ناب و دست نیافتنی! عطر حضور تو! مولای رحیم ما!

بوى گلى است در عرفات از حضور تو           سوى گل وجود تو ما با سر آمدیم

کاش این شیرینی هر روز و هر شب تکرار شود که:

اگر ساقى دهد ساغر از این دست                                              به یک پیمانه از خود مى توان رست…
خوشا آن دل که از اغیار ببرید                                            خوشا آن جان که از جز یار بگسست
خوشا آن دل که با دلدار آمیخت                                             خوشا آن جان که با جانانه

تحریریه سایت با حجاب

  • ارسال نظرات
  • نظرات بینندگان

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.