بر محمل بال ملائک…

سید شهیدان اهل قلم آقا «سید مرتضی آوینی» در یکی از مستندهایی که در مجموعه روایت فتح ساخت، به موضوع بانوان پزشک و پرستاری پرداخت که حضور مستقیم در خطر را به عافیت دنیا ترجیح داده بودند. شهیدآوینی نام آن مستند را براساس کتابی از سیدمهدی شجاعی، گذاشته بود «بر محمل بال ملائک»...

کد خبر: 6198
تاریخ انتشار : اسفند ۱۴, ۱۳۹۲

پرستاران درمانگاه شهید نجمی و پادگان ابوذر

با شروع تحرکات ضدانقلاب در غرب کشور و آشوبگری کومِه لِه و دموکرات ها در کردستان؛ اولین گروه های جهادی برای دادن خدمات بهداشتی و درمانی عازم آن مناطق شدند. در میان آنها تعدادی پزشک، پرستار و بهیار خانم هم حضور داشتند. بعدها با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران و اشغال ارتفاعات بازی دراز و پیشروی دشمن؛ کار گروه های بهداشتی و درمانی سنگین تر شد و البته به مرور کارها انسجام بیشتری هم پیدا کرد. در واقع چند ماه بعد از شروع جنگ، دو مرکز در جبهه های غرب، کار درمان مجروحان را انجام می داد. یکی درمانگاه شهید نجمی در سرپل ذهاب و دیگری بخش درمانی پادگان ابوذر.

z

پرستاران و بهیاران درمانگاه شهید نجمی ـ که به خط مقدم نزدیکتر بود ـ زیر نظر خانم دکتر «زرین تاج کیهانی دوست واقع» به کارهای درمانی مجروحان رسیدگی می کردند.

 02-24-2014 09-45-49 ق-ظ 02-24-2014 09-50-48 ق-ظ

 گرچه در کنارش به دادن خدمات درمانی به کُردهای محروم روستاهای اطراف هم می پرداختند. پرستارانی چون صدیقه بیات، مینو فردی و پروانه شماعی زاده. پروانه شماعی زاده ای که بعدها و در سال های پایانی دفاع مقدس به مقام شهادت رسید.

برای اطلاع بیشتر درباره پرستاران فعال در منطقه جبهه های غرب می توانید به این کتاب ها مراجعه کنید:

۱-«خاطرات دکتر زرین تاج کیهانی دوست واقع»، به کوشش فریبا انیسی، انتشارات دفتر زنان و خانواده ریاست جمهوری، چاپ اول ۱۳۹۲٫ش

۲-«خوابهایت را به آب بگو» -براساس زندگی شهید پروانه شماعی زاده و شهید علی اصغر محمودنیا-، نوشته شیرین اسحاقی، نشر فاتحان، چاپ اول ۱۳۸۹٫ش

 027 22319

داستان مطبی که درمانگاه شد…

با شروع دفاع چهل و سه روزه خرمشهر، مجروحان سطحی به «مسجد جامع» منتقل می شدند و مجروحانی که جراحات عمیق داشتند را به آبادان منتقل می کردند. از همان روزهای اول یک درمانگاه موقتی در مسجد جامع ایجاد می شود که به دلیل زیاد شدن مجروح ها و شرایط اسکان مردم جنگ زده در مسجد، کمی بعد مطب دندانپزشکی دکتر «شیبانی» که در نزدیکی مسجدجامع بوده، به درمانگاه تبدیل می شود. و به این شکل، خود دکتر شیبانی، آقای سعادت، آقای نجار و تعدادی از دخترهای مدافع شهر که کار پرستاری را در درمانگاه به عهده گرفته بودند، مشغول دادن خدمات درمانی به مجروحین می شوند. دخترانی چون سیده زهرا حسینی، مریم امجدی، زهره و اشرف فرهادی، صباح وطن خواه و…

15

و به این شکل تا روزهای آخر دفاع از خرمشهر، دختران پرستار در درمانگاه ماندند و هرکاری که از دستشان بر می آید برای تسکین درد مجروحین انجام می دهند.

برای اطلاع بیشتر درباره پرستاران فعال در درمانگاه شیبانی در دفاع چهل و سه روزه خرمشهر به این کتاب مراجعه کنید:

«دا» -خاطرات سیده زهرا حسینی-، به کوشش سیده اعظم حسینی، انتشارات سوره مهر، چاپ سیزدهم ۱۳۸۸٫ش

 

دائم سِرُم مجروحین را چک می کردند…

در طول سالهای دفاع مقدس تعداد دیگری از بهیاران و پرستاران در بیمارستان های اهواز مشغول فعالیت بودند. یک بخش از این پرستاران و بهیاران جزء زیر مجموعه ۲۰۰ نفری گروه خانم «پروین داعی پور ـ همسر شهید سردار حسن باقری ـ بودند. خانم داعی پور با منسجم کردن حدود ۲۰۰ دختر که کوچکترین شان ۸ ساله و بزرگترین شان ۲۳ بود؛ به نیازهای ضروری آن روزهای خون وشهادت می رسید. رسیدگی به وضعیت جنگ زده ها، کمک درمانی به کادر پزشکی و درمانی بیمارستان های اهواز، تهیه خبر و مبارزه با ستون پنجم دشمن، کمک به سپاه برای سروسامان دادن به غنیمت ها، و حتی تهیه کفن برای دفن شهدا و… از جمله کارهای نیروهای خانم داعی پور بوده است.

13900227_10_jomhori_islami_jebheh_va_jang_0001_1

اما آن بخشی از نیروهای خانم داعی پور که آموزش کمک های اولیه و بهداری دیده بودند؛ در بیمارستان ها و درمانگاه های شهر مشغول فعالیت می شوند. یکی از کارهای این بهیارها و پرستاران علاوه بر کارهای معمول پرستاری، سرکشی مداوم به سِرُم و کیسه خون مجروحین بود. در واقع بعد از شهادت مشکوک چند مجروح در بیمارستان به خاطر قطع شدن راه لوله سرم و یا کیسه خون آنها؛ کادر درمانی متوجه شدند که ستون پنجم دشمن ـ منافقین ـ شبها به بهانه همراه مریض بودن، با قطع لوله کیسه خون یا سرم متصل به دست مجروحین بدحال موجبات شهادت آنها را فراهم می کردند…

برای اطلاع بیشتر درباره پرستاران فعال در بیمارستان های اهواز می توانید به این کتاب مراجعه کنید:

«خانه کوچک، زندگی بزرگ ـ گفت و گو با پروین داعی پور همسر شهید سردار حسن باقری ـ ، به کوشش مرتضی سرهنگی، اتشارات سوره مهر، چاپ پنجم ۱۳۸۷٫ش

پرستاران رنج کشیده آبادانی…

بیمارستان های شهر آبادان به دلیل نزدیکی به خط مقدم نقش بسیار مهمی در بحث بهداشت و درمان سال های دفاع مقدس داشت. گرچه بعدها در سالهای ۶۴ و ۶۵ دو بیمارستان مجهز صحرائی «امام علی بن ابیطالب(ع) و امام حسین(ع)» در خطوط مقدم احداث شد و حجم زیادی از بار درمانی بیمارستانهای آبادان را کم کرد؛ ولی پرستاران و بهیاران بیمارستان های آبادان در چند سال اول دفاع ایثار عظیمی را در درمان مجروحین جنگ از خود نشان دادند. دو روایتی که در پایین آمده گوشه کوچکی از ایثار و رنج پرستاران و بهیاران آبادانی را نشان می دهد:

روایت اول:

سهیلا فرجام‌فر: «آمبولانس آژیرکشان وارد محوطۀ حیاط بیمارستان شد. مجروحان زیادی را به همراه آورده بود. بی‌اختیار نگاهم به آن بچه افتاد. بچۀ نیمه‌جان دزفولی در یک دستش شیشه شیر و در دست دیگرش یک بسته پفک بود. ترکش قسمتی از صورتش را برده بود. به بچه زل زدم. چقدر شبیه هومن خودم بود، اما کوچکتر. دلتنگش شده بودم. بچه را از مادرش گرفتم. فوری به طرف اورژانش رفتم. دکتر زرآزوند گفت: «فوری بفرستین اتاق عمل! اورژانسیه.»

بچه را به پرسنل اتاق عمل سپردم. مادرش پشت در اتاق عمل راه می‌رفت و زار می‌زد. دکتر زمانی بعد از مدتی از اتاق عمل بیرون آمد و گفت: «طاقت نیاورد. دسه شد.»

زدم بیرون. مادر بچه روی زمین چهار زانو نشسته بود؛ افسرده و گیج و منگ. پرسید: «خواهر، عمل تمام نشد؟!»

انگار زبانم به کف حلق چسبیده بود. به زور سرم را به علامت منفی تکان دادم. شنیدم که زیرلب گفت: «چقدر طول کشید؟ خدا رو شکر بچه‌ام خوب سیر شده بود وگرنه الان زیر عمل ضعف می‌کرد!»

کنارش روی زمین، دو زانو نشستم، دلم می‌خواست دلداریش بدهم، اما چه داشتم که به او بگویم؟ بریده بریده پرسید: «عمل… تمام… شد؟»

دستم را به طرفش دراز کردم. او را در آغوش گرفتم و زار زدم. مادر بچه هم، زار زد. سرهایمان را روی شانه‌های یکدیگر گذاشته بودیم. هیچ کلامی رد و بدل نشد…»

02-24-2014 09-33-15 ق-ظ

روایت دوم:

معصومه میرزایی: «می‌خواستم برادران را صدا کنم تا جسد این شهید را هم به پشت ساختمان منتقل کنند که دیدم، هلکوپتر می‌خواهد یه مجروح را به عقب منتقل کند. دنبال برادری می‌گشتند که همراه مجروحان باشد. مرا که دیدند، گفتند: «خواهر! تو که واردی بیا با مجروحان برو.» سوار شدم. مجروحان پانسمان شده و آماده بودند. ترکش، به دندۀ سمت چپ یکی از آنها خورده بود. ممکن بود به قلبش آسیب برسد. جوانی نوزده ساله، ریزه میزه و سبزه رویی بود که ته ریش داشت. تنفسش خیلی سخت بود. بین راه متوجه شدم که دیگر نمی‌تواند نفس بکشد با اینکه اکسیژن به او وصل بود، تنفسش سخت شده بود در هلیکوپتر من بودم، خلبان، کمک خلبان، مجروح‌هایی که خوابیده بودند و این مجروح که مشکل تنفسی پیدا کرده بود. شروع کردم با خدا صحبت کردن که: «خدایا! خودم کمک کن. من دست تنهام چی کار باید بکنم؟»

داشتم با خدا در دلم حرف می‌زدم که متوجه شدم، رنگ صورت مجروح حالت خاصی پیدا کرده. یک لحظه به ذهنم خطور کرد کاری را بکنم که خانم دکتر در کلاس‌های خوابگاه به بچه‌ها آموزش می‌داد.

سرنگ خیلی بزرگ در جیبم بود. سرسوزن را درآوردم. بدون اینکه الکل و بتادین بزنم، سر سوزن را با شدت در گلوی مجروح فشار دادم، از جعبه کمک‌های اولیه یک گاز برداشتم، روی آن سرم فیزیولوژی ریختم و روی قسمتی انداختم که بیرون بود. چون سر سوزن به داخل رفته بود، ته سوزن بیرون مانده بود تا مجروح بتواند نفس بکشد. این قسمت باید مرطوب می‌شد. به کمک گاز استریل و سرم فیزیولژی تا ۴۵ دقیقه که به مقصد رسیدیم، موضع را مرطوب نگه داشتم. آن سه ربع ساعت برای من به اندازه یک عمر گذشت… سرانجام به خدا توکل کردم. بالاخره در یکی از بیمارستان‌های اهواز فرود آمدیم. مجروحان را بیرون آوردند آن مجروح را هم به بخش منتقل کردند. یکی از آقایان پرستار پرسید: «خانم! شما این کار رو کرده‌اید؟» و با دست مجروح را نشان داد.

در حالی که بدنم مثل بید می‌لرزید، گفتم: «بله. بین راه اینجور شد.»

صدا زد: «آقای دکتر! بیایید.»

دکتر آمد و گفت:‌«چه کسی مجروح را اینجوری کرده؟ در بیمارستان سوسنگرد این کار را کرده‌اند؟»

برادر پرستار گفت: «نه، بین راه ایشان این کار را انجام داده.»

دکتر رو به من کرد و پرسید: «پرستاری؟»

گفتم: «نه آقای دکتر! امدادگرم.»

دکتر گفت: «جا داره به جای یک آفرین، چند تا آفرین به شما گفته بشه. با این کارتون باعث شدید این جوان زنده بمونه!»

برای اطلاع بیشتر درباره فعالیت پرستاران در بیمارستان های آبادان می توانید به این دو کتاب مراجعه کنید:

۱-«کفش های سرگردان» ـ خاطرات سهیلا فرجام زاده ـ ، انتشارات سوره مهر، چاپ دوم ۱۳۸۵٫ش

۲-دیدار زخمها»ـ خاطرات معصومه میرزایی ـ، به کوشش لیلا محمدی، انتشارات سوره مهر، چاپ دوم ۱۳۸۶٫ش   

02-24-2014 09-36-40 ق-ظ

 

کاری از گروه جامعه باحجاب

  • ارسال نظرات
  • نظرات بینندگان

دیدگاه

  1. صالح گفت:

    سلام علیکم.. خدا خیرتان دهد . حقیر این سایت و رویکرد آن را دوست دارم.. و هرگاه فرصت کنم استفاده میکنم.. اما چون نهاد گرا هستم
    معتقدم اجتماعی شدن مباحث نیازمند استقرار میز اجنماعی حجاب در استانهاست با کاردهایی چون آموزش و ترویج گارگاه و تبلیغات میدانی
    ایجاد شبکه اجتماعی مروجین داوطلب گسترش حجاب و….زنده باشید..

    Thumb up 0 Thumb down 0

  2. نغمه گفت:

    ممنون من از بیمارای خانم دکتر بودم و الان نزدیک به ۶ یا۷ ساله ک مشکلی ندارم الان دانشجو سال دوم برق-مخابرات هتم و خانم دکتر الگوی زندگی من هستند
    ممنون از مطالبتون

    Thumb up 0 Thumb down 0

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.

دیدگاه

  1. صالح گفت:

    سلام علیکم.. خدا خیرتان دهد . حقیر این سایت و رویکرد آن را دوست دارم.. و هرگاه فرصت کنم استفاده میکنم.. اما چون نهاد گرا هستم
    معتقدم اجتماعی شدن مباحث نیازمند استقرار میز اجنماعی حجاب در استانهاست با کاردهایی چون آموزش و ترویج گارگاه و تبلیغات میدانی
    ایجاد شبکه اجتماعی مروجین داوطلب گسترش حجاب و….زنده باشید..

    Thumb up 0 Thumb down 0

  2. نغمه گفت:

    ممنون من از بیمارای خانم دکتر بودم و الان نزدیک به ۶ یا۷ ساله ک مشکلی ندارم الان دانشجو سال دوم برق-مخابرات هتم و خانم دکتر الگوی زندگی من هستند
    ممنون از مطالبتون

    Thumb up 0 Thumb down 0

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.